X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سخن مانند دامن زنان است هرچه کوتاهتر بهتر و به هدف نزدیکتر

 

دلم می خواد بیام تو بغلت،
سرم و بزارم رو شونت و های های گریه کنم،
جیغ بزنم،
با مشت بکوبم تو سینه ات،
بهت بگم چرا این روزا اینجوریه؟!
... بهت بگم چقدر نا امیدم،
چقدر می ترسم،
چقدر نگرانم،
چقدر شک دارم!
بگم که دیگه نمی تونم اعتماد کنم،
نه به خودت و نه به بنده هات!
بگم که دیگه وقتی بهت می گم خدایا مواظبم باش،
خدایا سپردم به خودت،
خدایا خودت هر چی خوبه پیش بیار آروم نمی شم،
اعتماد نمی کنم،
زانوهام ضعف می کنه،
حس می کنم نیستی،
نمی بینی،
نمی شنوی!
می خوام ازت بپرسم پس قانون کارمات چی شد؟!
چرا هیچ کاری نمی کنی؟!
چرا هیچ کاری نمی کنی؟!
می خوام سِفت بغلم کنی،
با حوصله دلداریم بدی و یه سری دلیل قانع کننده برام بیاری،
بهم بگی همه چی درست میشه،
توضیح بدی واسه دونه دونه ی اتّفاقایی که افتاد،
بعد من قانع بشم،
اشکامو پاک کنم،
بگم خُب باشه!!!
میشه؟!
+ تاریخ جمعه 27 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:43 ق.ظ نویسنده کسی مثل هیچکس 0 نظر>