X
تبلیغات
رایتل
سخن مانند دامن زنان است هرچه کوتاهتر بهتر و به هدف نزدیکتر



   بدون تو

جهان 

چه بی رحمانه 

تنهاست


+ تاریخ دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 11:19 ب.ظ نویسنده کسی مثل هیچکس 0 نظر>

تمام دنیای این روزهای من 

مردیست  تنها 

ساکت 

خیره 

سیگار به لب 

در خواب هایم 

+ تاریخ جمعه 21 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 08:15 ب.ظ نویسنده کسی مثل هیچکس 0 نظر>


دوباره من

دوباره پاییز 


حرف های سرگردانی و تنهایی 



+ تاریخ جمعه 21 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 07:41 ب.ظ نویسنده کسی مثل هیچکس 0 نظر>

 همه رابطه ها یه  اتوبان  یه طرفه اند با یه ماشین خراب   :-)

+ تاریخ دوشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 11:06 ب.ظ نویسنده کسی مثل هیچکس 0 نظر>


آخرین بار که من از ته دل خندیدم

علتش پول نبود

انعکاس جوک هر روز نبود

علتش چهره ی ژولیده ی یک دلقک

یا زمین خوردن یک کور نبود

من به "من" خندیدم

که چو یک دلقک گیج

نقش یک خنده به صورت دارم

و دلم می گرید


+ تاریخ یکشنبه 28 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 08:37 ب.ظ نویسنده کسی مثل هیچکس 0 نظر>

گفت: "فدای سرت!

این نشد یکی دیگر"؛

و نمی‌دانست

"این" که رفت "جان" بود

و آدمی را همین یک بیش نیست!




+ تاریخ سه‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 10:17 ب.ظ نویسنده کسی مثل هیچکس 0 نظر>

دوستت دارم اما، نه مثل سابق.
احساس می کنم دیگر دارم عادت می کنم که تورا دوست داشته باشم.
ببخش اما، دست خودم نیست. تقصیر توست که انقدر نیامدی تا، آن شوق و اشتیاق همیشگی ام را از دست دادم.
دارم عادت می کنم به این جای خالی. به اینکه کل تابستانم را بنشینم گوشه ی اتاقم و برای زمستانت رویا ببافم.
خیالت راحت.
کلافم را سرانداختم، دارم برای هردویمان رویاهای قشنگ می بافم. کل تابستانم را سرگرمم.
دوستت دارم اما، ببخش. عادت و عشق کلی با هم تفاوت دارند و من، قول می دهم عادت کنم که عاشقت هم باشم.
من عادت کردم منتظرت باشم. اینکه تو کنارم باشی، همه چیز را بهم میزند پس، از تو می خواهم که زودتر بروی.
من عادت کردم که دوستت داشته باشم و تو، فرسنگها از من دورباشی.
من دست از عادتم برنمی دارم و تو هم قول بده، زودتر از اینجا بروی تا، دوباره همه چیز بشود مثل سابق.
تو دور باشی و من، طبق عادت قدیمیم، دوستت داشته باشم.


+ تاریخ سه‌شنبه 9 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 01:56 ق.ظ نویسنده کسی مثل هیچکس 0 نظر>

ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻗﻠﺐ ﻫﺮﮐﺲ

ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﺸﺖ ﮔﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺵ ﺍﺳﺖ.

ﻣﺸﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯼ ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ

ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺎﻧﻢ ﻭ ﺩﻭﺭﺗﺎﺩﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

ﭼﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﻧَﺤﯿﻒ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﻠﺒﻢ

ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ

ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻡ ﺁﻭﺭﺩﻩ

ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻭﺯم

ﻭﻓﺘﯽ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ﭼﻨﮓ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﺑﻪ ﮔﻠﻮﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺳﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺪ

ﻣﻮﺝ ﻣﻮﺝ ﺍﺷﮏ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺪ ﺳﺮﺍﻍ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ

ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ...

   

 "احمد شاملو"

+ تاریخ دوشنبه 8 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 05:49 ب.ظ نویسنده کسی مثل هیچکس 0 نظر>
   1      2      3      4      5      ...      15   >>